|
زمزمه های دلتنگی
|
||
|
شعر و نقد |
حال پریشان چگونه است ...
گفتی چگونه ای . . . دل حیران چگونه است ؟
در دست باد شاخه عریان چگونه است
زیر برنده غچی سرما گریخته
از دست رعد ابر گریزان چگونه است
از ساچ ها بپرس که آواره ام چه سان
از پنجره ... که بی تو هراسان چگونه است
آزاد کن در آیینه گیسوی خویش را
آنگه بگو که حال پریشان چگونه است
این درد را جواب کجا جویم ای خدا !
درمان چه بود خواهد و پایان چگونه است
سلام
ای کاش ... کاش چشم تو باور کند مرا
یا قتل با دو لشکر خنجر کند مرا
یا دست تو نوازش باران کند نثار
یا پای تو بگیرد و پرپر کند مرا
موسیقی سکوتم و چنگ صدای تو
سر گر نمی کند کمکی سر کند مرا
ماندم که از دریچه غیبی نظر فتد
لطف خدای با تو برابر کند مرا
یا آسمان که شاهد تنهایی منست
با دستهای معجزه دیگر کند مرا
یا آنزمان که زمزمه می کرد ابر ها
با تو میان باغچه یی تر کند مرا
پس از سلام ...
لطف از چه گل، رها شده در تار و پود تو
بو از کدام باغ، ربوده، وجود تو
با چه سرشته است ترا جلوه ازل
بودن قیامت است مرا در نبود تو
ای وصف نا پذیر ترین چیز، کی توان
اندازه کرد، وسعت دنیای جود تو
خنیاگران پنجه طلایی روز گار
در مانده اند از سُر و ساز ِ سرود تو
***
من با دریچه، ای دل ِ ویران، ز دست یار
آنگونه سوختی که ندیدیم، دود ِ تو
***
نی شور آرمیدن نی تاب بی قراری
نی آرزوی ماندن، نی نیت فراری
اما اگر خموش و دلتنگ باشد، آنم
گنجشک پُر ترانه بر شاخة بهاری
گه زنده گی به دوشم، گاهی به دوش او من
او مثل بیم گنگ و ، من مثل کوله باری
کس در زمین ندیده اینقدر بی کسی را
کس در جهان ندارد اینگونه روزگاری
از درد هر چه بوده از من خطا نخورده
اما نداده چیزی از جنس بردباری
دو بر که ماه . . .
دو چشم داده خدا برایت دو چشم « می گم » دو مهربانی
به سمت رستن برای باور دو تا بشارت دو تا نشانی
دو کوچه رویا دو باغ گنجشک دو برکه ماه و دو دشت سبزه
به دلنوازی به پر صدایی به روشنایی به بی کرانی
چه چشم هایی که پشت آنها دلت بلرزد سرت بجوشد
و پیش رو شان فقط نشسته دعای رد نظر بخوانی
دو شاعر بی خیال و عاشق پر از دریچه پر از تپیدن
دو شاهد آشنا و صادق به پایداری به جاودانی
***
ز دست آنها پریده از من هوای سبز امیدواری
مرا از این غم به دو ر بی غم تو میتوانی تو میتوانی
سلام سلام سلام ...
ما و تو چون بهار ترین فصل عاشقیم
عاشق چو دشت های شگفت شقایقیم
تشنه به روی آب پریشان به دست باد
مثل دو تا درخت به سان دو قایقیم
محروم کرده اند ز دیدار ای دریغ
ما و ترا که مثل سپیدار صادقیم
اما من و تو مثل دو موسیچه روی سیم
در بند قصه ها و اسیر علایقیم
اما من و تو با همه بن بست های مان
در عشق تا نهایت دیوانگی شقیم
سلام یاران
مدتی به خاطر وفات پدر بزرگوار م از حضور تان دور بودم اینک که هنوز گرد این اندوه در آیینه جانم جاری است به سلام شما می آیم با مرثیه یی به او که ( چنان مرد که پیش از او مرگ ـ در قدم هایش جان داد) ...
بار ها دیدم که مرگ
از هیبت شگفت حضورت ترسید
تو چنان جان دادی که پیش از تو مرگ در قدم هایت مرد
رفتنت از جنس پرواز هایی ست که در حافظه روزگار خواهد ماند
مردان ـ چون تو
از گناه می ترسند
و ما دیدیم که « گناه» از تو می ترسید
که نجابت پاسدار حریم حرمت بی انتهای روحت بود
و « ثواب » در آرزو ی شگفتن از تو
مرگت به در خت و پرنده می ماند
به آبشار به گل
و به هر چه پاک و سبز می میرد...
لبانت کلام مردن را بر نمی تابید
که با سکوت هم نگفتی
که مرگ چگونه در نگاه تو تسخیر می گردید
تنها دریچه میداند
شکوه لحظه پرواز ات را
تنها سقف می داند
چه ریخت بر سرمرگ
آنگاه که دنبال تو بود ...
چگونه عذر بخواهم
لحظه هایی را که روزگار کثیف از خیالت دورم می کند
با آنکه تا همیشه می خواهم
ترانه خوان آستان خیالت باشم
با آنکه عطر نفس هایت را در کوچه باغ زنده گی حس می کنم
یاد ت چنان گلهای جاودانه
در کرد سینه ام خواهد ماند
و من نمی دانم
چه چیزی جز مرگ
اندوه نبودنت را از قلب من خواهد ربود
عجبا از آن زنده گی زیبا
و از این مرگ زیبا تر ...
دو شعر از میان شعر هایی که در ایران و کابل در حال جور شدن بودند ...
1
نفس از امید خالی، سر از آرزو پریشان
تنِ انتظار لرزان، دل ِجستجو پریشان
برو ای نسیم، نزدش، چو به حال من رسیدی
به جواب هر چه پرسید، فقط بگو پریشان
و به هر َروِش که دانی، برسان که است یارش
چقدر ز خود گریزان، چقدر از او پریشان
برسان که بی سکوتش، برسان که بی صدایش
شده ذره ذره ویران، شده مو به مو پریشان
شده شهر شهر تنها ، شده کوچه کوچه دلتنگ
شده کوه کوه حسرت، شده سو به سو پریشان
ز میان گیسوانش بگذر، بگو به دنیا
چه کسی چو شاعر او، شده بی کس و پریشان
2
شب تا شنید حال من از اظطراب ماند
محروم، روز های من از آفتاب ماند
هستی من قصیدة دلتنگی من است
از من قرار، خواستنت بی جواب ماند
آورد در زمینم و امروز، آسمان
از دست گریه های شبم در عذاب ماند
از بس نیافتم ره پایان بغض را
پایم ز دست رفت و دلم از شتاب ماند
اینکه ببارد ابر ِ نشسته به سینه ام
مثل هزار خواهش دیگر به خواب ماند
***
یادم که می کند که گرفتار سرفه ام
یا رنج قافیه ست که حالم خراب ماند
سلام یاران ...
ساعت چار و چهل دقیقه روز جمعه ۲۵ دلو من و سهراب سیرت از سمت دانشگاه کابل به اطاق ـ یار عیار ـ شفیق نامداردر جاده میوند رسیدیم ... یک شام برفی بود و برف چنان می بارید که « نگه جز پیش پا را دید نتواند» تازه نشسته بودیم که نامدار با آواز مردانه و صمیمی اش صدا زد « بچا بخیزیند که سر قبر احمدظاهر بریم » من با شوخی رد کردم ناگهان آماده شدیم نامدار بالاپوش زمستانی زیبایش را پوشید من جمپرم را ... و سهراب نیز با کمره اش آماده شد ... به یک تکسی سوار شدیم و چند دقیقه بعد در میان برف در دامنه های تپه های ( شهدای صالحین) گم شدیم از آدم هایی که یکه یکه در گوشه و کنار قبر ها ایستاده بودند آدرس آرامگاه ـ آواز جاودانه ـ احمد ظاهر را پرسیدیم ... رفتیم و رفتیم و برف می بارید و می بارید و می بارید ... آرامگاه احمد ظاهر را پیدا کردیم ... نامدار دستانش را پر از برف کرد و روی سنگ مزار احمد ظاهر پاشید و گرد و غبار این مزار عشق را سترد ... و سهراب شروع کرد ...( صدا کوچید از دنیا پس از تو ) من به صدا آمدم : ( خروش افتاد از دریا پس از تو ) نامدار چنین سرود : ( هزاران مرغ نالید و نیاموخت ) و من این دوبیتی را تمام کردم ... ( سرود عشق را اما پس از تو ) به این ترتیب این دوبیتی شکل گرفت و آن را به روح جاودانه احمد ظاهر اهدا کردیم و در کنار مرقدش زمزمه نمودیم ....
صدا کوچید از دنیا پس از تو
خروش افتاد از دریا پس ازتو
هزاران « مرغ» نالید و نیاموخت
سرود عشق را اما پس از تو
سپس به مزار شاه بخارا رفتیم و دعایی کردیم و با استقبال برف ... مزار صالحین را ترک کردیم ... امیدوارم ایهام هایی را که در دوبیتی فوق است دوستان متوجه شده باشند به امید دیدار ...

سلام یاران ...
روز ها بود این شعر ها مرا گرفته بودند حالا من آنها را گرفتم ... اما دیشب در ( قطار ) وقتی از تهران به مشهد مقدس می آمدیم من با سهراب در قهوه خانه قطار بودیم ... نخوابیدیم او هم می نوشت من هم ... همه پیام ها را خواندم و تایید کردم از خدا خواستم به حق امام رضا ... روز و روزگار سبزی داشته باشیم همه باهم ...
۱
بالین خیال از تو و هرلحظه سر از من
هر جا که روم می زند این کار سر از من
پیدا نتوانست و یا قسمت من بود
چشمان تو در سوختن آماده تر از من
حالا دگر آواز من و دغدغه تو
حالا دگر آتش ز تو خشک و تر ازمن
دیدم که نمی گردم دور از تو به هر جا
امید تو هم دور نگردی دگر از من
در هر خم و هر پیچ دل گم شده ام بین
ویران تو پیدا نشود بیشتر از من
آیا که چه حالی به سر خلوتم آید
خالی شود ای دوست خیالت اگر از من
۲
در حضورت در غم تلخ جدایی میشوم
از تماشایت پر از بی دست و پایی میشوم
جمع می گردد هوایم از نگاه تشنه ات
پیش چشمان تو سیراب و هوایی میشوم
من کنارت می نشینم تو به دل ... ای دلنشین
چیزهایی در تو دیده ... چیزهایی میشوم
باتو بی تو بی تو باتو باتو پس باید چه کرد
دلزده از اتفاق آشنایی میشوم
کوچه بن بستم و با گام گرم یاد تو
آیه پرواز و آهنگ رهایی میشوم
۳
هر کسی دنبال چیزی من به دنبال غزل
است مثل من ـ چو گیسوان تو ـ حال غزل
هر کسی با یک وسیله در سفر ... من در سفر
سوی رویا های پر پر با پر و بال غزل
تو ز بازار مزار و من به نیزار خیال
زار احوال منی من زار احوال غزل
دیدمت در قصر رویا شاعری در خدمتت
بر تنت رخت قصیده بر سرت شال غزل
در وطن در کوچه در خانه به غربت در گذر
هر کسی دنبال چیزی من به دنبال غزل
سلام یاران !
امیدوارم خوب باشید... سه روز میشود در مشهد مقدس هستم... روز های خوشی اند روز های بارانی و مبارک و معطر ... جای همه تان خالی! برنامه هایی در پیش است دیشب بارگاه ملکوتی امام هشتم را زیارت کردم و فیض هایی نصیبم شد... امروز ساعت شش شام راهی تهران هستیم و بعدش هم برگشت به مشهد ... اگر کاری در این سرزمین داشته باشید در خدمتم شعر های زیادی در اندرونم می جوشند تا نوشتن آن ها در پناه خدا باشید...
|
|