|
زمزمه های دلتنگی
|
||
|
شعر و نقد |
این شعر را در روزهای که کابل بودم ، جهت اشتراک در مراسم « کوچک
داشت » مولانا جلال الدین بلخی ، سرودم البته مسایلی هم میخواستم در
باره هشتصدمین سالروز تولد مولوی بنویسم باشد برای روزهای بعد !
تویی همان و هنوز آن غم همیشه من
که بی تو برگ ندارد بهار بیشه من
نمانده سنگ دگر در زمین زچشم تو دور
مرا بگیر چو سنگ و بزن به شیشه من
اگر چه تو نه ای شیرین ولیک آماده
برای کندن کوه آهن است تیشه من
من آنچه یافته ام بعد تو فقط این است
که رنج بردن و دیدن شده ست پیشه من
مکن ملامتم ای زنده گی به دلتنگی
به خاک های جفا رفته است ریشه من
شگفتی ادم
به سان باد به پس کوچه های یاد بدم
به جز تو کیست که ارد مرا به یاد خودم
به سمت باغ نگاه ات مرا هدایت کن
که در خیالم رویند شعر های گم شده ام
چه جستجوی پر از حاصل است پندارت
چه اروزی پر از باطل است دیدن هم
سه تار وسوسه ام از سرود سرشار است
از ان زمان که جدا گشته دست ما از هم
چه ات صدا کنم ای دلشکسته تر از من
شکوه خلقت یا که شگفتی ادم
چه ات صدا کنم ای کشتزار ایینه
که نی بهار شدم بهر تو نه سایه نه نم
سرودِ نا شنيدة يک خوشبختي
درد را دوست ميدارم
اگر براي توباشد
گريه را دوست ميدارم
اگر براي تو باشد
شعر را دوست مي دارم
اگر براي تو نباشد
که تو خود شعري ؛
شعری که خلق گشته است ، نه ايجاد
شعری چنان آيينه
آيينه يی که گردِ هيچ نگاهی را بر نمی تابد
در دفتر شگفت خلقت
بحث گنگِ زيبايي
با تو روشن می شود
در کتاب بزرگ آفرينش
شبنامة ستاره، با نام تو آغاز مي گردد
و روزنامة آفتاب را
با اسم تو می خوانند؛
تنها در حنجره تست
که آبشار می شود ،
سرودِ ناشنيدة يک خوشبختي
تنها سلام تست
که بر مي دارد
دستان بلند ناگزيری را
از دوش بي بهانه تنهايي
کبوتران پريشان يادت را
با باغچة بی درختِ آشنايی ، آشنا کن !
اي حافظانه ترين غزل
اي بيدلانه ترين حيرت
اي خسروانه ترين ياس
در شکنجة خاموشِ کدامين وزن، آواز کنم
شعرِ ش
ک
ستة
نا ز ت
را
قصه درازت را
|
|