|
زمزمه های دلتنگی
|
||
|
شعر و نقد |
می بینمت ! ! !
می بینمت که یکدم بیدار میشوی
بار دگر در آیینه تکرار میشوی
می بینمت که با خم و پیچ هزار چورت
گم در نگاه کوچه هموار میشوی
می بینمت که با نظری بر رخ « منان »
سرشار از تبسم آزار میشوی
می بینمت که بار دگر با نگاه تلخ
در چشم های مردم تکرار میشوی
می بینمت که چون تو کسی بیقرار نیست
وقتی در ازدحام پدیدار میشوی
در جاده « کفایت » حیران روزگار
در چوک « شادیان» به غم کار میشوی
با سایلان خسته اطراف « چار باغ»
یکبار از حقیقت بیزار میشوی
در لحظه مرور کتاب گذشته هات
با هر ورق به یاس گرفتار میشوی
با هر که با سلام تو سر میخورد فقط
او حرف میزند و تو افگار میشوی
میمیری از تردد ناچار دوستان
در دفترت نشسته و بیکار میشوی
می بینمت سپس که دلت را میان قفل
میمانی و روانه بازار میشوی
می بینمت که باز همان کوچه و « منان »
می بینمت به خانه به گفتار میشوی
می بینمت دو باره به خواب هزار ترس
می بینمت که یکدم بیدار میشوی
« برفی »
در برودت نقره یین برف
این فقر سفید
به دیوار بلند یاد هایت تکیه میکنم
که گرمای تا ابدیت دارد
رقص موزون برف را
درپرده های نیلگون رواق های روضه
با تماشا می گذرم
سگ های سرد و گرسنه
گدایان بی انتظار
نگاه های مبهم و ترس انگیز مردم
سلام های ناگزیر
تصویرهای دیگر این پرده اند
در این حوالی
تماشای بودن را
چشم هایی باید از آهن
و دلی از فولاد !
با هراس دریغ آلود نارسیدن به نانی
برخطوط زیبایی خط می کشم
و از یاد میبرم
رقص الماس گونه برف ها را
شانه های لرزان ناجو ها را
همه راز ها
همه حرف ها را
و به سراغ آشنایی میروم
که نمی یابم
تا او را به
تبسمی به پاکی برف
« برفی » کنم !
چشمانت
دو زنِ مست، دو جادو ، دو جَدل ، چشما نت
دو شبِ سرد، دو بُن بست، دو حَل، چشما نت
دفتر شعرِ خدا ، معنی گُنگ خلقت
قصة راز ِ ابد ، رمز ِ ازل ، چشما نت
لحظة قهر بود ، خانة خشم عالم
لحظة لطف بود ، عشقمحل ، چشما نت
دو رهایی ، دو ا سارت ، دو تناقض، دو قبول
به ستم گری به الفت، دو مَثَل چشمانت
دو پرنده دو صمیمی، دوسپیده ، دو مبارک
دو غم تازه، دوشاعر ، دو غزل ، چشمانت
دو چمن ، دو دسته سوسن، دو دَ من ، دو دامن آواز
دو وطن، دو زنده گانی ، دو اجل ، چشمانت
تُف
تف به این زنده گی بی مزة بی مفهوم
تف به این روز و شب تلخ و سیاه و موهوم
تف به این زنده گی ِ هر قد مش ، صد وسواس
تف به این ضابطه ها ، قاعده های مرسوم
تف به من ـ این غمِ همواره ، سر ِ آواره ـ
تف به من ـ این همه شب، سوختنِ نا معلوم
تف به این مردم و جمعیتِ بی الفتِ شان
تف به این خلوتِ از نور و نوازش محروم
تف به این حنجرة رفته زیاد ِ فریاد
تف به این پنجرة سرد و عبوس و مسموم
تف به تو ـ آن به ستم آن به جدایی مجبور ـ
تف به من این به تسلی به تحمل ، محکوم
بیت هایی از این شعر گم شده اند ...
این قلب آشیان کدامین پرنده است
این سینه آسمان کدامین پرنده است
رویای من که گستره تلخ یاد هاست
آیینه گمان کدامین پرنده است
آواز های من که عزل ساز می شوند
ای عشق ای زبان کدامین پرنده است
از باد های حامل باران سوال کن
آماج شان نشان کدامین پرنده است
|
|