تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی
 
زمزمه های دلتنگی
 
 
شعر و نقد
 
 

دو شعر دیگر ...

سالها میشود که می بینم مزه روزگار چون زهر است

بعد ازاین بر حضور دلتنگم سایه انتظار چون زهر است

شهر - دور از زیارتش - دیگر دوزخی در جهان من شده است

زنده گی خصم جان من شده است خانه و کار و بار چون زهر است

یکطرف لحظه یی نمی افتد کوله بار صداقت از دوشم

یکطرف هر قدر که می بینم دوستی ـ اعتبار چون زهر است

رسته درجنگل جدایی ها در دم باد های بی الفت

در نگاه درخت من مانند جلوه های بهار چون زهر است

رنج جار ی جاده ها گامم کوچه ضجه ها سرانجامم

آسمان انتظار آرامم ... در دل من قرار چون زهر است

****

باری بهار زمزمه بویم نگاه کن

پیش از مجال اینکه بگویم نگاه کن

چشمانت از صمیمیت باد ها پر اند

یکبار ! تا دو باره برویم نگاه کن

لبخند تو شراب تر از هر چه بیخودیست

بی دستگیر مانده سبویم نگاه کن

تا با تمام خسته گیم آشنا شوی

با من بیا درآیینه سویم نگاه کن

میخواهمت چنانکه درختان پرنده را

میخواهمت چنانکه نگویم نگاه کن

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:16  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 

           ۱۳۸۷   

ای نوبهار !  لاله صحرای توستم

موسیچه « برنده » رویا ی توستم

در نی ستان یاد - پناهی که مانده است -

با صدهزار دغدغه غوغای توستم

دلتنگ یک سلام -  حضور بهشتی ات

محتاج یک کلام - دلاسای توستم

دنیا پسا « مدرنته » گردیده است و من

دیوانه قدیمی دنیای توستم

در یک هزار و سه صد هشتاد و هفت  نیز

دیدم هنوز در غم سودای توستم

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:3  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 

دو شعر تازه ...

رفته از یاد همه مشکل یک دیوانه

همه اندوه جهان در دل یک دیوانه

به جز از خرمن تنهایی و سرگردانی

چیست از مزرع دل حاصل یک دیوانه

خواستم شاد شوم بی خبر از آنکه خدا

ریخته خاک غمی در گل یک دیوانه

حال و احوال مرا از در ودیوار بپرس

زیر دیوار بود منزل یک دیوانه

سرش از وحشت امواج ستم میجوشد

سنگزار است ولی ساحل یک دیوانه

 

****

ای خدا پیشتر از حشر جزایم دادی

اینکه اینگونه دل تنگ برایم دادی

قلم از غزل وسوسه لبریز به دست

کفش آواره تر از باد به پایم دادی

رو ز فارغ  شدن از درد مرا گم کردی

گوش هرچند شبانگه به  دعایم دادی

خاطر خسته تر از شاخچه تلخ خزان

سینه از نفس دوست جدایم دادی

به من از هست جهان وز همه بود جهان

خلوتی - تا که دراو گریه نمایم - دادی

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:11  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 
  بالا