|
زمزمه های دلتنگی
|
||
|
شعر و نقد |
زنده گی چیست ؟ غمِ بیش، عذابِ بسیار
یک ستم، یک هوسِ گمشده یا یک آزار
زنده گی خوابِ شگفتی ست که ازکودکی ام
تاکنون می کُنَدم دردلِ شب ها بیدار
زنده گی کوچة «قرغان» و از آن جا هر روز
رفتن وآمدنِ شاعرِ گم کرده قرار
می رودپشتِ «خودش نیز نمی داند چی»
باز می آید، با خاطرِ از خود بیزار
زنده گی کوچه یی بی زمزمة امید است
وحشتِ رهگذران، سنگ ، سکوت وآوار
زنده گی چیست؟ غزلخوانی مستِ جوبار
رقصِ پروانة عاشق به گذرگاه بهار
زنده گی شاخچة شب زدة لرزانیست
که نمایند درآنجا دو کبوتر، دیدار
زنده گی جنگ دوغچی ست به سقفِ دهلیز
سقفِ دهلیزِ دلِ من ـ که دراو نیست قرارـ
زنده گی دلهرة بی کسی موسیچه ست
سرِ دروازه، لبِ بام، به روی دیوار
زنده گی عکس خیالات تو درپنجره است
آن حویلی و لبِ چاه ... وآن بوس وکنار
زنده گی یک طرفش آیینة زیبایست
یک طرف تجربة زشتی ِ یک بی مقدار
زنده گی شعرِ پُر از حزنِ « حسین آرش»*
عشق و دیوانگی «سیرت»* ...یا انگار
زنده گی دغدغة گمشدة «جاوید»* است
یا صمیمیت بی سرحدِ «باور» * ـ آن یار ـ
زنده گی چیست نمی دانم ! ازقول «فروغ»
کیفِ همخوابه گی یی است اگر چه مردار!
« زنده گی شاید، طفلیست که برمیگردد»
با کمی فرق نه ازمدرسه یی، از بازار !
زنده گی وسوسة کودک سرمازده یست
که فتاده ست سرِ دوشِ ضعیفش یکبار
زنده گی چای «جلیل»* وچمن ِ «فواره»* ست
خلوتِ نیلی ِ روضه، قصه های تکرار
زنده گی مادرم وروزه گرفتن هایش
روز های سرطان وسرطان های مزار
زنده گی چیست؟ نمی دانم! شاید یک حال
حال ِ کوتاه تر ازثانیه های انزال
زنده گی چیست نمی دانم، شاید گاهی
بروی خانة یک دوست، بپرسی احوال
زنده گی خواهش ناچارِ زنِ دریوزه ست
که نمی یابد، بر « زنده گی » خویش مجال
زنده گی شاید، درباغچه یی یا کُردی
صبحگاهیست که با عشق، بکاریم نهال
زنده گی شاید، خمیازة یک گنجشک است
که شده از غزلِ کوچ، دلش مالامال
زنده گی خسته گی دخترک همسایه ست
از نزاع پدر و مادر ... آه ! از این حال
زنده گی کوشش « مقداد» * وشبِ پاییز است
به سر ِ بام، خدا، ماه، سوالات ِمحال
زنده گی بیم بزرگیست که درجان من است
زنده گی مثنوی حال ِپریشان من است
زنده گی مثنوی حال پریشان من است
زنده گی بیمِ بزرگیست که درجان من است
جوزای 1387
_________________________________________________
· حسین آرش،سهراب سیرت، جاوید ابراهیمی وعنایت الله باور( دوستانم).
· جلیل، کودک چای فروش درروضة مبارک «مزارشریف» .
· مقداد، پسرم. «فروغ» فرخزاد .
· «چمن فواره» یکی ازچمن های روضة شریف
«قرغان» نام کوچة ما
خدا میداند ...
باز کی بینمت ای ماه خدا میداند
چاشت یا دم دم بیگاه خدا می داند
خاک راهت شدم وپا ننهادی به سرم
چه گذشت ازسرم آنگاه خدامیداند
پا شدم پشت تو پا تا سر و یک دست دعا
در پی ات گم شده گم راه خدا میداند
غمت ای دوست مرا زیر گرفته کشته
غمت ای دوست مرا ... آه خدا میداند
چو علی بادل خود میروم و مینالم
در دل جنگل با چاه خدا میداند
|
|