|
زمزمه های دلتنگی
|
||
|
شعر و نقد |
بخند ...
بخند تا نفس روزگار تازه شود
بخند تا چمن انتظار تازه شود
بخند تا دل از دست رفته شاعر
دو باره سبز کند بار بار تازه شود
زحجم لطف تو دنیا بمیرد از حیرت
ز شور خنده تو رودبار تازه شود
گل کدام درختی چه حکمتی در تست
که از نسیم بلوغت بهار تازه شود
بخند تا که جهان را فرا بگیرد عشق
بخند تا دل پروردگار تازه شود
بخند تا غزلی تر شود سرود مجیر
بخند تا گل رویای یار تازه شود
این شعر را دیشب سرودم ...
ای سخاوت شگفت
من ارغنون تشنه ام تو ساز های گمشده
من این گلوی در به در تو آن صدای گمشده
مسافر است روح من پر از نیاز های تو
در انزوای آسمان چنان دعای گمشده
تو ای سخاوت شگفت با نگاه گرم خود
بده مجال گفتگو به این گدای گمشده
به لطف های تو قسم ندیده ام در این وجود
به غیر دست ـ در یخن به غیر پای گمشده
دو باره دستگیر شو ز دست ـ خویش رفته را
کنون که دست داده ای تو ای وفای گمشده
در پناه چشمانت ...
مرا پناه بده در پناه چشمانت
به سایه سار غزل ـ شامگاه چشمانت ـ
اگر کبوتر بام محبت ات شده ام
گناه تست دقیقاْ گناه چشمانت
در آب های جهان و شراب های جهان
نبود مزهء چای سیاه چشمانت
خیالهای مرا شاعرانه میسازد
میان برکه پندار ماه چشمانت
برای بوسه دیوار معبد امید
فتاده است دل من به راه چشمانت
گل بود . . .
گل بود و لطف در همه جایش نهفته بود
عشق عجیب در سر و پایش نهفته بود
از شعر های گمشده من نوید داد
شوری که در شکوه صدایش نهفته بود
مثل نسیم در چمن جان من دمید
عطر ی که لای زمزمه هایش نهفته بود
در چشم های خسته من آشکار شد
رازی که چون سکوت برایش نهفته بود
سوزی که میکشد به سرودن دل مرا
در لابلای وسوسه هایش نهفته بود
وقتی گشود دفتر غم های خویش را
دیدم که درد من همه جایش نهفته بود
سلام !
سلام به همه دوستان و عزیزان و سلام برای کسانی که در این روز ها بار دیگر از فرصت های ارزشمند شان سوء استفاده می کنند و وقت گرامی شان را برای کارهای کاملاً بیهوده صرف می نمایند... در ارتباط به وبلاگ هایی که به نام من و دوستان عزیزم جناب ژکفر حسینی ابراهیم امینی و... ساخته شده اند و می شوند؛ تنها همین قدر می گویم که کننده گان این اعمال زشت برای خود ستم می کنند... در غیر آن ما می توانیم دیدگاه های خود را از دریچه های متعدد دیگر نیز به هم دیگر برسانیم... این ها کسانی هستند که فرق میان روابط شخصی و روابط فکری را نمی دانند و فکر می کنند که کسی اگر کسی را نقد کرد با او دشمنی دارد... ما بلخی ها این را خوب می دانیم که کسانی می خواهند بر آیینه بلورین فرهنگ و ادبیات معاصر بلخ غبار تیره گی بپاشند... امروز با همه نقد و نظرهایی که ما در مورد شعر ها و کارهای آفرینشی خود کرده ایم در جهان بیرون از ادبیات و مسایل فکری با هم دوست هستیم... چنانچه دکتر براهنی روزانه علیه نادرپور با تلخ ترین واژه نقد می نوشت اما شبانه در خانه نادرپور با او با کمال عشق و صمیمت به سر می برد. امروز تمام شاعران و نویسنده گان بلخی باهم روزهای پنجشنبه زیر سقف کتابخانه مولانا خسته شعر می خوانند و میزبان محبت های هم دیگر می باشند. کسانی با استفاده نامردانه از انترنت ـ که یک زمینه فراهم و ساده است ـ می خواهند دشمنی یا بد بینی خود را با بلخ و شاعران و فرهنگیان آن نشان بدهند. اما این دوستان باید بدانند که این حرکت های شان خلاف انتظار آن ها عشق واحترام نسبت به هم دگر را در بین ما بیشتر می سازد. من امروز ژکفر حسینی و ابراهیم امینی را از هر روزگار دیگر بیشتر دوست دارم. بناءً آن عده از کسانی که با ما سر بدبینی دارند؛ می توانند هجویه ها و دشنام های خود را به گونه شخصی در «ای میل» ما بفرستند و یا به شکل دیگر می توانند با ما کنار بیایند... کاری که این دوستان می کنند از شمار زشت ترین کار هایی است که ممکن است یک کس انجام بدهد. در آخر می خواهم بگویم که حصار عشق های ما بلخی ها مستحکم تر از این است که کسی یا کسانی بخواهد آن را با چنین نا روایی ها و پلشتی ها فرو بریزد...
بلخی هایی که با دیدگاه های من موافق اند با گذاشتن این شعار (ما باهم ایم) مشت آهنینی بر دهان این فرومایه گان هرزه بکوبند!
درتو چیزیست ...
بی تو باری شده این شهر و مرا خم کرده
بی تو این بار غم سخت فراهم کرده
درجهانی که پر از راز و شگفتی ست فقط
در تو چیزیست که اندوه مرا کم کرده
من و مغشوش ترین پنجره رو به زمان
من و خاموش ترین حنجره دم کرده
خلو تت جنت گم گشته دنیای من است
که دل پاک مرا پاک جهنم کرده
****
خاک بر سرشده گانیم و غم دهر کشان
از گناهی که دل سر کش آدم کرده
|
|