|
زمزمه های دلتنگی
|
||
|
شعر و نقد |
از من مکن گلایه ...
دیگر بدل شدی به تمنای هر دمم
تا می دمد هوای تو گم می شود غمم
من خار زار هستم و تو ابر بی قرار
من پیش مهربانی بسیار تو کمم
گر خواستم ز میوه ممنوع بوسه ات
از من مکن گلایه که فرزند آدمم
فردوس چشم های تو کافیست در جهان
در آخرت چه باک اگر در جهنمم
چون باد های خسته و بی خواهش خزان
در کوچه باغهای خیال تو می دمم
بسیار اگر چه تیت و پراگنده گشته ام
فرمان بده برای دل تو فراهمم
تو خدا نه ای و اما . . .
دل در گرفته ام را تو بگو چسان ندیمی
به مثال درد تازه نه ! چو مونس قدیمی
بود ای همیشه زیبا نگه ات چو آسمانی
که چکر زنند آنجا دو کبوتر صمیمی
به حلاوت و طراوت به تو میدهد شباهت
به بهشت ـ بعد باران بوزد اگر نسیمی
به حجاب از تو گلها خجل از تو سبزه زاران
تو بگو چگونه عطری تو بگو چسان شمیمی
تو خدا نه ای و اما به سخاوت و محبت
به خدا چو او کریمی به خدا چو او رحیمی
با سحر چشم های تو ...
شور بهار ابر حمل می شود دلم
با یادت آبشار غزل می شود دلم
آنقدر در نگاهم « ممتاز » می شوی
کز اشتیاق ـ « تاج محل » می شود دلم
بسیار اگر چه شاعر و سرشار و سرکش است
در پیش روی تو « حل و مل » می شود دلم
زنبور های لطف تو تا بال می کشند
کندوی نا تمام عسل می شود دلم
مبهم ترین معادله آفرینش است
با سحر چشم های تو حل می شود دلم
جدایی نا چار . . .
دیشب تو ماه بودی و من آسمان تو
تو چون ستاره بودی و من کهکشان تو
گسترده بود سفره رنگین خوبیت
با شعر های خویش شدم مهمان تو
پنداشتم پیمبر دیگر ظهور کرد
مانند وحی بود کلام از زبان تو
آنگاه کوچه باغ خیالات من شدی
گم بود روح شاعر من در میان تو
فرسنگ ها جدایی نا چار خویش را
بسیار گریه کردم در آستان تو
* * *
شاعر شد و خلوت دگر بر پا کرد
تا آخر قدرتش ترا زیبا کرد
می خواست غزل سراید آن روز خدا
آنگاه به جای آن ترا پیدا کرد
خلاف هر زمان و زمینه دیگر در این روز ها غزل غزل شده ام و دلم میشود همه لحظه هایم را ترانه بسازم و همه زنده گی را غزل بگویم...
تو از کدام دریچه مرا صدا کردی
که کوچه غزلم را پر از صدا کردی
تو از کدام سپیده پیام آوردی
که شامهای مرا صبح آشنا کردی
تو از کدام رهایی سرود میخوانی
که از اسارت دلتنگی ام رها کردی
بخواه تا که بمیرم برای چشمانت
اگر به پای نمازت مرا دعا کردی
چه داشتی که چنین زود عاشقم کردی
به شیوه یی که دلم بود عاشقم کردی
به پشت چشم تو جادوگران چه می کردند
که در دقایق محدود عاشقم کردی
درخت بی نفس دره غزل بودم
تو مثل زمزمه رود عاشقم کردی
چه روزگار عجیبی به پیش روست که با
نگاه وسوسه آلود عاشقم کردی
تو آنزمان که زمانه هزار زخم دگر
به زخم های من افزود عاشقم کردی
شب اولِ سنبله ـ که فردایش به کابل می رفتیم ـ با سهراب سیرت در خانة شان بودم،سهراب مرا پیمانه سرشار از خلوت و خیال یافت و دریافت که من آبستن ترانه و سرودم . پس از یک بجة شب،از من خواست شعری آغاز کنم تا با هم غزلی مشترک بسازیم، من غزلی را آغازکردم، پس از آن غزلِ دیگر و سرانجام شعر ِ سوم سروده شد که سهراب سیرت نیز در وزن ، قافیه و ردیف شعر سوم، غزل زیبایی سرود؛ اینک آن سه شعر، که به سهراب سیرت شاعرِ پُر نفس و هم نفس، تقدیم میشود.
1
باز یادت از غزل، سرشار میسازد مرا
تشنة بی طاقت ِ دیدار میسازد مرا
روز، لبریز از خیالات ِ شُگفتن میشود
تا که رویای خوشت بیدار میسازد مرا
از نگاه خود بپرس او را چه جادوییست، که
شاعر پسکوچة پندار میسازد مرا
کوهساری از غرورم، آسمانی از شکوه
عشق، زیر گام ِ تو هموار میسازد مرا
بی سر و سامان سرودی از جدایی هاستم
مهربانی های تو، انگار میسازد، مرا
پیش شان شرمنده هستم، من که عقلم قد نداد
چشم هایت راحت از آزار میسازد مرا
2
چشمانت از بشارت فردا، ترانه یی ست
شیرین تر از فسانه، نه زیبا ترانه یی ست
در سینة سه تار ِ شب آلود ِ بی کسی
از روز های گمشدة ما ترانه یی ست
از آرزوی باغچة دل، قصیده یی
از بی قراری دلِ دریا، ترانه یی ست
در خلوتِ غریب تر از یادِ پنجره
از چشمِ خود بپرس، غزل یا ترانه یی ست
در بین شعر های من از عشق و آرزو
چشمان نازنین تو تنها ترانه یی ست
3
آسمانی میشوم وقتی کبوتر میشوی
چیز دیگر میشوم، تا چیز دیگر میشوی
در به در تر کیست از من ای رهایی، ای غزل
خانة تاریک اندوه مرا دَر میشوی ؟
نغمة دلتنگ ِ یأسم، در سه تار ِ زنده گی
تا به پایان می رسم، سُر میشوی، سر میشوی
شبنم افتاده روی نسترن آیی به چشم
ای گُل ِ همواره تر، تا از عرق تر میشوی
گرچه می گویند: « تو پایان خوبی هاستی»
مطمئن باشی که از این نیز بهتر میشوی
این چنین گر لطف ِ تو از حد ِ آدم بگذرد
در خدایی بودنت، یکروز باور میشوی
سلام یاران همدل !
پس از هشت روز مسافرت زیبا و شیرین از کابل برگشتم جشنواره گل سوری بود و جشنواره دیدار ها ... از دوستانی که در این فرصت پیام گذاشتند تشکر آنها میتوانند پیام های شانرا در پیام خانه شعر قبلی بخوانند. و از اینکه سلام من به آنها تاخیر شد شرمنده ام . در شب های حضور در کابل گاهی رباعی باران میشدم و بر سر و روی این روح آواره می باریدم. رباعی این قالب شگفت گاهی مرا فرا می گیرد و انگشتان مترنمی می شود برای ارغنون غم های مجیر و عشق های مرا به صدا می رساند. اگر دوست دارید برخی از آنها را باهم می خوانیم . در این شعر ها چیزی نیست جز تپش های یک دل در به در جز تلخی غم های آواره تر از خودم جز مویه های شبانه یک غریب جز ترس های یک روح گریزان از زنده گی جز تصویری از یک مرد فرو رفته در سایه سکوت و وسوسه و جز احساس های یک شاعر سرگشته پس اول کیف کنید سپس نقد.
آواره دره های حسرت بودم
دیوانه یک ذره محبت بودم
تو آمدی و مرا گشودی از من
با خویش گرفتار لجاجت بودم
با آنکه به این خراب غم بخشیدی
غم بخشیدی عجیب غم بخشیدی
شمعی بودم خموش تر از رویا
پروانه شدی و معنی ام بخشیدی
آتش آتش دل مرا در دادی
گنجشگ شکوه شعر را پر دادی
میخواستم از خدای خود پنجره یی
در خانه تنهایی من در دادی
حیرانی نا تمام بود و دل من
تنهایی بی سلام بود و دل من
شادی و امید و روشنایی گشتی
اندوه و دریغ و شام بود و دل من
و
تو آمدی و کوچه غزل باران شد
از لبهایت سخن عسل باران شد
از مقدم سبز یار در ماه اسد
ابری آمد مثل حمل باران شد
|
|