|
زمزمه های دلتنگی
|
||
|
شعر و نقد |
سلام یاران !
سفر در پیش دارم دل به دنبال . . .
اینک غزل دیگر ... تا برگشت از هندوستان ـ سرزمین فیل ها فلفل ها و فلم ها ...
زنده گی با تو به من تاب و تبی دیگر داد
روز های دگری داد شبی دیگر داد
در وفاداری و در عشق ـ به تنهایی و صبر
شیوه تازه ببخشید ادبی دیگر داد
به غزلهایم تا درد ترا بر تابند
شور بی سابقه یی از سببی دیگر داد
به غمم سوز دگر ریخت اگر چه پر بود
به نشاطی که ندارم طربی دیگر داد
به تماشای تو ای آیینه نور و نسیم
آرزو یی دل تنگی طلبی دیگر داد
بخش دیگر ... از گفتگویی که قبلا خوانده اید.
باز هم آمدم تا خیال تان را به هم بزنم تصمیم دارم مصاحبه های شما را در یک مجموعة کوچک تحت نام گفتگو های خودمانی یک شاعر" نشر کنم . امید دارم حوصله داشته باشید تا پرسش های دیگری را جواب دهید.
1- مجیر عزیز می خواهم تصویری از خانة دلت داشته باشم ؟
ج : خانه نگو، ویرانه ترین گوشه هستی بگو، راستش این خانه « غمخانه » است، فکر میکنم خدا به من گفته « هرچه غم بخواهی برایت میدهم» واز زبان من برآمده که هر قدر می خواهی بده! «دل من، دل نه، که ویرانه بی هیچ کسی ست.» خانة سرشار از یاد ها و فریادها، ولبریز از وسوسه های دست و گریبان گیر، و پر از تنهایی یک روح دربه در!
2- مجیر" اولاد آدم" اگر از فردوس شعر رانده شوی دلیلش چی خواهد بود؟
حتماً به دلیل سرودن « غزل ممنوعه » شاید غزلی برای بوسه .... شوخی !
3- گاهی شاعرانه به نقش های قالی فکر کردی؟
ج: درست یادم نیست، حتماگاهی چنین شده باشد، اما چشم انداز خلوت های من یک برنده تکیده است؛ در پایان حویلی ما، یک درخت غمزدة توت و یک آسمان همیشه ابری ...
4- اگر یک دل گمشده، حیران و دربه در را یافتی چی می کنی؟
ج: آن را با دل خود مقایسه می کنم وبا او در « دربه دری» وگمشده گی و حیرانی مسابقه می دهم؛ مسابقه یی که دل من بازنده آن است. اگر چیزی از من خواست غزلی از غزل هایم را برایش از « زیردل» میخوانم وبرایش دریچه یی رو به شگفتن آرزو می کنم.
5- وضعیت شعر را تا هزار سال آینده چگونه فکر می کنی تصور می کنی شاعران شعر خواهند سرود یا چوچة شعر؟
ج: انسان همیشه به شعر نیاز خواهد داشت، امروز هم ما در اوج تکنالوژی و تکنیک زنده گی می کنیم، چیزهایی زیادی اند که درتلاش دور کردن ما از «خود» ما نشسته اند، و میخواهند ما از روح، خالی شویم و به پیکر های خالی مبدل شویم؛ شعرنشنویم وموسیقی جویبار را نیز ... اما می بینیم که در بحبوحة این همه ستم های مدرن ما هنوز تشنه سرودن و شنیدن شعر هستیم و دلهای بی قرار داریم؛ بی قرار تنهایی وغم، بی قرار لذت بردن از شعر از موسیقی از هنر و ... اما ممکن است در آینده ها از چیز هایی بسرایند که غالبا تازه باشند تجربه ها، دید ها و دریافت های آن روزگار را ... با این حال یک نکتة ضروری این است که هر شاعر در هر عصرباید تکیه گاهی از شعر پیش از خود، به خصوص از شعر کلاسیک ماداشته باشد، بدون این تکیه گاه، یعنی بدون وقوف وآگاهی از شعر دیروز، انتظار یک کارپخته از هر شاعری در هر دوره یی اشتباه است. درشعر، برخی از تناقض ها مطرح است، تناقض های که درهستی است درانسان ها است و درمظاهر زنده گی دیروز و امروز است؛ توجه به این تناقض ها وایجاد پیوند میان پدیده های کهنه ومدرن وامروزین به شعر، اهمیت ویژه میدهد وکلام را قطعاً به مرز شعریت نزدیک می کند به گونه مثال به این بیت از سهراب سیرت که شاعر خوبی از نسل های امروز است؛ توجه کنید، « خورشید پیش چشم تو شیطان چراغ بود» ایجاد پیوند متناقض و « پارادوکسیکال» میان « خورشید و شیطان چراغ» ( چراغ های تیلی ) که درگذشته های ما مورد استعمال داشته است، در ارتباط ِ تشبیه وار ِآنها به « چشم » به راستی شگفت انگیز است ...
6- بود ای همیشه زیبا نگه ات چو آسمانی که چکر زنند آنجا دو کبوتر صمییمی
در مورد این بیت بگو مطمئن باش، مادر اولاد های نمی خواند!
ج: اگر وزن وقواعد لعنتی عروض نمی بود در همین مصرع هزار صفت دیگر این «نگاه» را هم می گنجاندم ... و به خاطریکه راست گفته ام«صداقت» ... از مادر اولاد ها می ترسم مباد پرسان کند ! خنده .
7- چه وقت قهر می شوی؟
ج: وقتی کسی خوابم را خراب کند !
8- یک پیام به دشمنان تان بدهید؟
وقتی در سینة من کینة هیچ کسی نیست، چطور میتوانم دشمن داشته باشم، باز هم دنیا به آخر رسیده است، ممکن من هم دشمن داشته باشم؛ پس برای شان می گویم که هر وقت مرا بشناسند، دوستم خواهند داشت!
9- تاریکی را چند فیصد دوست داری؟
ج : بسیار، شاید یک صد و هشت فیصد، در خانة روشن هوایم پرت است، بسیاری از شعرهایم در تاریکی ها تولد شده اند از همین خاطر رنگ شان سیاه اند، با تاریکی انس دارم، خود را گم می کنم ، میخواهم خودم را در تاریکی ها جستجوکنم، شما به کس نگویید ! در همین جا افشا کنم که گاهی شام ها به بهانه یی بیرون میروم تا بترسم، تا گم شوم اما دریغا که می ترسم و گم نمی شوم !
10- از امتحان خوش تان می آید؟
ج: والله اگر پوک گری نشه، بلی، بخاطریکه فکر میکنم در امتحانی که من باید بدهم، باید استاد بترسد، ببخشید اگر، اکت خود برتر بینی کردم کاری که از آن نفرت دارم، فقط شوخی بود خا ! در امتحان ها همیشه راحت بودم وهستم، من چیز هایی بی ربط با سوال استاد می نویسم اما نمره ام بد نیست، از 50 درصد خو بالااست، استادانم از من خوش بودند، یادش بخیرامتحان انگلیسی صنف دوازدهم، استاد گفت ، مجیر یک شعر برای مردم مظلوم کشور بگو، کامیاب هستی، گفتم وکامیاب شدم واز هیجان امتحان محروم! استاد انگلیسی ما در دانشگاه مرا ناکام کرد، چانس اول، دوم وسوم، رییس دانشکده ادبیات خبر شد، و او را سرزنش کرد، خجالت شدم ای کاش چنین نمی شد، او را پس از ده سال در کابل دیدم یادش آمد خنده کرد وصمیمیت نشان داد . . .
11- چه وقت خودت را باور کردی که شاعر استی؟
هنوز باور نکردم، چون هنوز شاعر نیستم، شعر هایی که مُهر شاعری بر کار های من خواهند زد در راه اند!من به دنبال آنها خواهم بود اگر یک مصرع هم باشد قانعم .
13- بی کسی حیران تر از من چارسویم مانده است هم نظر با من که با تو آشنایی مشکل است
غیر از این دیگر برایت چی مشکل است؟
ج: مشکل تلخ تر از بی کسی را دیده ای یا شنیده ای؟ همین کافیست و بی کسی به قدر نیاز غم دارد، دلهره دارد، به خصوص وقتی او ( بی کسی ) با من هم نظر باشد که با « تو » آشنایی مشکل است !
14- مجیر! شعر هایت آدم را ویران می کند. حتما در زندگی ِ هر کس بیتی از غزل هایت صدق می کند و واژه های امروز، عجیب بافتی در غزل هایت دارند، آیا قدر این همه و قدر خودت را می دانی؟
ج : لطف شما بیشتر از کار ماست! کاش توانسته باشم برای هر دلی بیتی سروده باشم اینکه سعادت جاودانه یی است، واژه ها اگر بافت امروزین وشاعرانه پیداکنند، زبان کارکرد روشن تر و مسلم تر خواهد داشت، اگر در این زمینه کاری کرده باشم نیزسعادتی است بزرگ و ماندگار، قدر خود را میدانم به همین خاطر در هنگام خسته گی خواب می کنم و در لحظه های دلتنگی می سرایم تو بگو دیگر چه کنم ...
15- آیا دوست داری نواسه هایت شاعر باشند؟
ج: نواسه های من اولاد های پدرهای شان اند، به آنها کاری ندارم، اما هیچ گاهی نخواستم فرزندانم شاعر شوند، ما چه کردیم که آنها کنند، از سوی دیگر در این جاده پر پیچ و خم نخواستم بچه هایم قدم نهند اما آنها را علاقمند شعر و دوستدار شعرتربیه می کنم خوش دارم در روزگار جوانی نیاز های روحی شان را با شعر و موسیقی پاسخ بگویند!
16- آیا از پیری می ترسی؟ از چی می ترسی ؟
ترس از پیری چاره یی ندارد، پس ترسیدن از او لوده گیست! از روزی می ترسم که اتفاقی نخواسته یی از شعر، دورم کند، نمی دانم آنروز چه خواهم کرد! ترس من از « روزی که از هوای سرودن تهی شوم » است.
17- چه وقت می خواهی بمیری؟
ج: پیش از کسانی که دوست شان دارم.
18- با سایة تان چه رابطه دارید؟
ج: او تنها چیزیست که مرا تنها نگذاشته است، و تنها شانه یی است که مرا حمل می کند وتنها گوشی است که مرا می شنود و تنها منی است که با من است.
19- دلت را چند می فروشی مجیر عزیز؟
ج: به یک نگاه مهربان و یا به یک دفتر غزل ناب !
20- تا حال بهترین خاطره از شعر هایت چیست؟
از روز اول تا امروز خاطره بوده اند، اما باش یکی اش را قصه کنم، پدرم عادت داشت، عادت چه که تحجرداشت، شام ها از دکان می آمد، روزی بعد از ظهر دو بجه خانه آمد، همه تعجب کردند، پرسیدند چه خبر است، پدرم با دست و پاچه گی وصف ناپذیر گفت : « یک شعر وهاب چاپ شده » ( درروزنامة بیدار) سال 1370 ... حیران بود وهیجان زده! بیت آخر آن شعر، چنین بود، شعری بود برای « معلم »
« تا نفس در سینه داری ای مجیر
پاس او را دار مانند پدر»
21- برایت وطن چه مفهومی دارد؟
ج: در بارة وطن حرفهای کُلی زیاد گفته اند ومی گویند، در دید من وطن جایست که دور از آن زنده گی نمی توانم، این را به تجربه می گویم.
22- پناهگاه باد های بی سرزمین""مهتاب در سرزمین خود می میرد" تصور کن یعنی چه از نظر شعر؟
ج: شعرباید تاویل پذیر باشد، باید امکان تاویل های متعدد را داشته باشد این پاره ها از همین دست اند،جالب اند.
23- اگر خودت پرسش شوی جوابت چی خواهد بود؟
ج: گُنگ تر از این پرسش !
24- حرف خاص ، توضیح اضافه ای، یا پیامی داری که بخواهی اضافه کنی؟
ج: از همه میخواهم یکبار به واژه « مهربانی » فکر کنند.
با تشکر از وهاب مجیر " شاعر چشم ها" که به پرسش های ما پاسخ دادند.( ت.ع. همیشه)
از درون ابر ها ...
گفته بودی : ـ باورم نآمد ـ « جدایی مشکل است »
من به راهت چشم باشم تو نیایی مشکل است
مثل شبدر های عاشق، در گذرگاه تو ام
مثل باد آیی و پامالم نمایی مشکل است
می روم با فرق، با جان جاده دیدار را
آه اگر از تو نباشد رد پایی مشکل است
من شبم تو ماه، اما قمست ما بی کسیست
از درون ابر ها بیرون نیایی مشکل است
بی کسی حیران تر از من چار سویم مانده است
هم نظر با من که با تو آشنایی مشکل است
گریستم ...
دیشب ترا به نام جدایی گریستم
با آروز ی این که بیایی گریستم
زانو زدم به پیش خودم پیش این غریب
از غصه های بی سر و پایی گریستم
در حلقه های گیسوی تو ـ آبشار عشق ـ
در بند بودم و به رهایی گریستم
در یافتم به پنجره تا چشم دوختم
این را که هیچ گاه نیایی ... گریستم
سلام یاران ! یکی از عزیز ترین دوستانم، از آنسوی آبها و یاد ها، سوالاتی را برایم فرستاد و درخواست کرد که به آنها جواب بنویسم و خواهش کرد که متن این گفتگو را در وبلاکم بگذارم به سبب متفاوت بودن این مصاحبه و به پاس دوستی یی که با وی دارم اینک آن گفتگو را می گذارم ... مجیر .
این یک مصاحبه اختصاصی است با شاعر «کوچه های دلتنگی» شاعری که یک آسمان معنی در غزل هایش نهفته است شاعری که شعرش مخاطبانش را دیوانه می کند. ( ت ع همیشه )
1خودت را به زبان شعر معرفی کو. خود ت چند سال داری و شعر هایت چند سال دارند؟
ج : من وهاب نام دارم این را وقتی دانستم که مادرم صدایم کرد، عمرم از سه دهه سه سال گذشته است. عمر شعرهایم را نمی دانم دقیقا شاید دو دهه میشود وسواسی بنام سرودن مرا فرا گرفته باشد ... در آغاز « حسینی » تخلص می کردم به زودی از این نام بدم آمد تا آنکه « غریبه یی غم خود را در ارغنون غزل . سرود و زمزمه کرد و مجیرشد کم کم . »
اهل کجا هستی؟
ج : نمی دانم اهل کجا هستم، پدرم نیز نمی داند او در شناخت من عاجز آمده است این را خودش اعتراف کرده است. اگر سرزمینی به نام « غزل » باشد من از همین حوالی هستم . مهم نیست اهل کجا یم اما تلاش می کنم انسان باشم لاا قل کمی !
می شود کمی از آرزو هایت بگویی؟
ج : هیچ گاهی آرزو نکردم ثروتمند باشم، آرزویی که همه دارند، شاید بعضی ها ندارند، مهم ترین آرزویم این است که « آن » شعرم را بسرایم؛ شعری که به دنبالش سالهاست می سرایم، اما آن لعنتی دست نمی دهد نمی دانم کجاست در کدام خیالخانه ، در کدام زمین یا در کدام زمینه !
اگر روزی نخواهی شعر بگویی چی خواهد شد؟
ج: شاید طوفانی برپا شود که مرا با خود به گورستان ببرد، یا شاید از آسمان خون ببارد، و میدانم که این چنین نخواهد شد، شعرهای من هویت من اند آنها را بیشتر از حد تصور دوست دارم، با شعر های خود نفس می کشم و میدانی که بی نفس ما نیستیم...
اگر شاعر نمی بودی "مجیر" را چی کاره می خواستی ؟
ج: آدم ... آدمی که صبح تا شام کار کند و شام به بچه هایش نان ببرد. آدم بی غم و بی خیال نمی گویم این گونه آدم ها چه آدم هایی اند تو میتوانی تصور کنی ...
تا به حال از کسی پرسیدی که دوستت دارد در جواب چه شنیدی؟
ج: دلم میشود از هر کسی بپرسم که « مرا دوست داری ؟ » اما خوشبختانه از کسانی که پرسیده ام جواب شان خلاف انتظار نبوده ... به این حساب دوستان زیاد دارم اما اینکه من به آنها نمی رسم ملامتم و سخت ملامت آنها میدانند که من دوست شان دارم ...
به نظرت زندگی چه رنگ دارد؟
ج: رنگ بی رنگی ... برای زنده گی هیچ رنگی وجود ندارد در عین حال همة رنگ های عالم را دارد ولی من بیشتر رنگ خاکستری آن را دیده ام با این رنگ روح من مرتبط است گاهی رنگ زنده گی ارغوانی میشود و من شاعر میشوم گاهی آبی میشود و من کبوتر میشوم و گاهی زنده گی رنگ سفید دارد ومن در برابر آن دچار حیرت میشوم؛ ما در میان رنگ های بی رنگی زنده گی گُم استیم . اما زنده گی را باید با رنگ های بی رنگی اش دوست داشت ، خدا میتوانست ما را از او محروم کند اما نکرد پس باید با او ساخت گرچه با او سوخت ...
اگر قرار می شد که باقی مانده عمرت را موجودی جز انسان باشی ترجیع می دادی چی باشی و آنروز چی می کردی؟
ج:می خواستم یک دسته گل باشم در دست یک عاشق ... حتی پژمرده و اگر زبان میداشتم می گفتم « مرا به او برسان »
بهترین روز زندگی ات چه روزی بود؟
ج: روزی که نخستین فرزندم تولد شد ... دلیلی شاید نداشته باشم اما من به یک پارچه سرور و امید مبدل شده بودم ...
در مورد اتاقی که درآن زندگی می کنی بگو ؟
ج : من مثل یک بوجی گندم ام که تیت شده باشد اطاق کارم حال بد تر ازمن دارد، فکر می کنم نا منظم ترین اطاق جهان باشد ... روز ها میشود که خودم نیز در آنجا گم میشوم و دوستانم مرا بیرون می کنند از نظم خوشم نمی آید روح پراگنده یی دارم که توبه تو به !
شب ها چقدر می خوابی؟
ج : اگر در طول روز نخوابیده باشم زیاد میخوابم و الی پیش از نیمه های شب . خواب زور ترین چیزی دنیاست خدایا شکر !
چرا شاعر کوچه های دلتنگی هستی؟
ج : نمی دانم « دارم دلی که تنگ تر از او دلی نبود »
اگر این ابیات مربوط شاعری دیگری می بود او را چگونه توصیف می کردی ؟
من نه بیهوده دلم تنگ وسرم سودایست پشت ان چشم نگاهیست که من می دانم
ج : می گفتم این دقیق ترین و صادق ترین شعر دنیاست ... چون اگر دروغ میبود خوشم نمی آمد . میدانی « صداقت » در هنر چه قدر اهمیت دارد بسیار زیاد در شعر زیاد تر و زیاد تر صداقت در شریان های شعر زنده گی را جاری میکند و این زنده گی را زبان به مخاطب قصه می کند... هر گاه در شعر صداقت و زبان سالم وجود داشت به یاد داشته باش که آن شعر را دوست میداری و زمزمه میکنی... زنده گی غم های پنهان دارد و آنها خود شان را به ما نشان نمی دهند ما باید از این غم ها بگوییم بی ملاحظه و معامله ... آنچه هستیم باشیم هم در زنده گی هم در شعر ...
اگر کسی برایت بگوید دوستت دارد جوابش را در رباعی غزل و در یک جمله چی خواهی گفت؟
ج : من هم دوستت دارم ... اما شرط هایی دارد که یکی از آنها را هم نمی گویم...
فکر می کنی یک روز رابطه ات با شعر برهم بخورد؟
ج : جز با مرگ !
آیا در شعر هایت گاهی شده که حرفی گفته نشده باشد یعنی حرفی نداری برای گفتن که گفته نشده باشد؟
ج : چیز های زیاد ی اند که باید بگویم اما وسواس من گفتن شاید نباشد من همة غمم چگونه گفتن است به این ترتیب شما را متوجه نقش « زبان » در شعر می سازم « زبان » قلب شعر است.
همیشه در شعر هایت از بی کسی و دلتنگی می گویی چرا و هر کدام را تعریف کو؟
ج : من تکلیف دلهره دارم ... بی کسی سرنوشت من است با او آرام میشوم با او دیوانه میشوم با او می میرم و زنده میشوم ... بی کسی خیالخانة اوست .... دلتنگی تعریفی مشخص ندارد هر وقت دلتنگ شدی می دانی ...
کسانی را که زیاد دوست داری و کسانی را که نداری در یک جمله تعریف کو ؟
ج : کسانی را که دوست دارم برای شان حضور خود را آرزو می کنم و کسانی را که دوست ندارم امیدوارم روزی دوست شان داشته باشم من زیاد دوست دارم ... و در دوستی های خود افراط می کنم برخی از دوستانم از افراط من در توقع های دوستانه از من دور شدند دوستی و رفقاقت را من از حد بیش می سازم دوستی با من کار دشواری است یک دوره تعداد دوستانم بسیار زیاد بودند در سالهای اخیر کم شدند من بدون نا راحتی یی از آنها آنها را به خدا سپردم و از این عذاب رهایشان کردم عذا ب دوستی با مجیر ... از دوستی های عادی خوشم نمی آید اگر باشد آنچنان باشد که من می خواهم در غیرآن میتواند نباشد...
به دوستی باور داری مجیر یا به عشق... ترجیع می دهی عاشق باشی یا عاشق بمانی؟
ج : در این زمینه من به دیدگاه داکتر شریعتی ایمان دارم « دوست داشتن برتر از عشق است » و همین گونه عمل کرده ام و خواهم کرد ...
و بالاخره یک چیزی بگو که تا حال نگفته باشی و بعد از این هم نگویی؟
ج : پس باشد برای روزی دیگر و به این ترتیب مرا به یاد داشته باش.
تشکر و سپاس از این شاعر نازنین !
سلام عیدت مبارک !
نازت غزل است و زنده گانی منست
چشمت چمن ترانه خوانی منست
بی آنکه نماز و روزه خواهد از من
دیدار تو عید جاودانی منست
تو آستان مرادی ...
عزیز و ناز و نوازشگر است و سرشاری ست
ولی وظیفه چشمان تو من آزاری ست
تو آستان مرادی و من از او محروم
به چار سوی تو دیوار های ناچاری ست
به انتظار کدامین بهار تازه شود
دلی که جنگل بی آرزوی بیزاری ست
گرفته بلخ دلم را هراس ویرانی
که چشم های تو چنگیز زاده گان واری ست
بگیر چنگ امید و بخوان رهایی را
که روزگار غم و موسم گرفتاری ست
سودای عاشقی
دل این چنین ندیده گرانجانی مرا
اینسان ندیده آیینه حیرانی مرا
حس می کنم که کم کم سوادی عاشقی
بسیار کرده بی سر و سامانی مرا
این بار عشق بیخ مرا می کند مگر
پیچ عجیب داده پریشانی مرا
شاید که ماه قصه نکرده برای تو
در کوچه های یاد غزلخوانی مرا
شاید که باد نیز برایت نگفته است
تنهایی برابر ویرانی مرا
|
|