|
زمزمه های دلتنگی
|
||
|
شعر و نقد |
چند شب پیش دوستی برایم پیام داد و گفت : به مهتاب نگاه کن که چه زیبا شده است. من نگاهی به مهتاب کردم و رباعی یی برایش سرودم بلافاصله به دوستان دیگر زنگ زدم و خواستم آنها نیز به عروس آسمان یک یک رباعی بسازند و حق این زیبایی شگفت را ادا کنند ... اینک این رباعی ها را با هم میخوانیم
مهتاب شب دراز حیران تو بود
دلداده دلکشی چشمان تو بود
در سایه خویش شاعری را دیدم
دیوار به دیوار گریزان تو بود
مجیر
«مهتاب شب دراز حیران تو بود»
هر چه که ستاره بود ویران تو بود
یا اینکه برهنه خواب بودی لب حوض
یا آنکه لباس عشق در جان تو بود
سهراب سیرت
«مهتاب شب دراز حیران تو بود»
بیچاره چشمان پریشان تو بود
مهتاب به سان دل صد پاره من
ویران تو ویران تو ویران تو بود
حسین آرش
«مهتاب شب دراز حیران تو بود»
مانند من خراب ویران تو بود
تا پیش نگاه مستت آباد شود
سرگشته و آواره چشمان تو بود
فیاض ویرا
«مهتاب شب دراز حیران تو بود»
بیتاب تر از کسی که ویران تو بود
هر لحظه ستاره در برت جان میداد
انگار اجلش در لب خندان تو بود
عنایت الله شهیر
تا بخش های دیگر این گفتگو ... این غزل را بخوانیم ...
حیرانم از دریچه که با من چه می کند
اشک از چه می فشاند شیون چه می کند
ای آسمان سوال کن از ماه نا جوان
این خانه را ـ بلا زده ـ روشن چه می کند
بی هیچ جنگ کشته آن چشم ها ستم
در دست تو کمان و فلاخن چه می کند
باید زبان حافظ باشد به شرح آن
این را که آرزوی تو در من چه می کند
گفتی چه می کند غم من با وجود تو
با مرغ پر شکسته پریدن چه می کند
گفتی به روزگار جدایی چه می کشی
در کوره های آتش آهن چه می کند!
سلام یاران ! این نوشته بخش دیگر از گفتگو های صمیمانه من با یک دوستم است شاید چیز مهمی در آن نباشد اما چیز های زیادی را میتوان در آن یافت از جمله خلوت دو دوست را که آیینه در آیینه زنده گی را شعر را و روز ها و سوز ها را قصه می سازند ... من به سبب احترام و صمیمیتی که با او دارم گفتگو های مارا دراین جا می گذارم
باز هم پای صحبت های وهاب مجیر می نشینیم، شاعری که همیشه شاعرانه می اندیشد، شاعرانه می سراید و شاعرانه می نویسد؛ او را شاعر شهر عشق و شاعر چشم ها می گویند.
مجیر، با زمزمه های دلتنگی، معنی دلتنگی را به دل ها یاد می دهد؛ او آموزگار غم است؛ غمی که او آنرا درک می کند و این درک را در وجود همه بیدار می سازد. قلم و خیال او جادوگرانی اند که وی را در نظم و نثر رهنمایی می کنند. شما بگویید او شاعر زمزمه های دلتنگی است، یا شاعر زمزمه های زندگی؟
1- مجیر عزیز به « وقت » چگونه فکر می کنی؟
ـ « وقت مثل باد های تند و تیز از باغستان عمر ما می گذرد، و بار ها و بار ها به غفلت های تکرار ما می خندد و ما را در برابر خود شرمنده می یابد، « وقت » پرنده میشود و از آسمان زنده گی ما ، عمر ما به سرعت می رود و بار ها وبار به پشت خود هم نگاهی نمی اندازد، من از پر و پرواز این پرنده بسیار می ترسم و بار ها شده که این پرواز ها مرا به تفکر پیرامون خود غرق کرده است باری به دوستانم می گویم ... آنچه برایتان لذت میدهد را دریابید که « وقت » انگار نیامده می رود و ما با او و غالباً دور از او کوچه یی را طی می کنیم که پایانش مسلم است و آن زنده گی است ...
2- در مورد پاییز نظر ت را بگو گاهی شعر پاییزی سروده ای؟
ـ پاییز زیباترین رنگ را دارد، رنگی که قصه از جدایی و هجران دارد، یک بار شعری گفتم با ردیف پاییز خوشم نیامد پاره اش کردم برای بعضی چیز ها شعر گفته نمی توانم این چیز را نپرسی خو یادت باشد... پاییز نیز از آن شمار است، اینک حتی خیالش نیز از ذهنم گم شده، پاییز خود گمشده یی است در دهلیز فصل ها... در پاییز وقتی از پنجره نگاه کنی که باد های بی قرار تر از من، با برگ های زرد و نارنجی، جاده ها را جاروب می کند چه زیباست به به ... رقص یک برگ پاییزی را در جویبار نیز از یاد نبر، مثل تبسم آب های عاشق، زیباست ...
3- در مورد انتظار چیزی بگو؟
ـ وقتی نخستین بار این بیت را شنیدم تکان خوردم « گرم است آفتاب قیامت ولیک نیست
سوزنده تر زسایة دیوار انتظار» امیدوارم تو تکان نخوری ... انتظار هم شرحی ندارد، مثل غم و تنهایی مثل اندوه و شادی ... او را باید از نزدیک دید و چشید تا دانست که چه میتوان درباره اش گفت یا شنید...
4- دنیای شعرت را چگونه توصیف می کنی؟
ـ دنیای گد و وت ! راستی میدانی هر شاعری با آثاری که خلق می کند، جهانی و دنیایی میسازد که متعلق به خود اوست و راستی باید چنین باشد که هرشعری و هر دیوانی و هر مجموعه یی از شعر، جهانی است و دنیایی است که توسط شاعری ساخته شده است، حافظ دنیایی میسازد شک آلود وعمیق دنیای یک «رند» یک قلندر یک روح آزاده و بی انتها، بیدل دنیایی ساخته است سرشار از حیرت و آیینه و آیینه گی دنیایی که حتی برای خسِ بالای چشم و عنکبوت نیز جایی درآن است، فروغ دنیایی میسازد پراز نگاه های متفاوت به زنده گی به انسان به زن و به خودش و دنیای این غریب چه دنیایی میتواند باشد دنیایی لبریز از ترس و تنهایی ودرد و دلهره دنیایی که پراز پنجره های چشم انتظار است، جهانی که زنده گی غم های پنهانش را برایش ارزانی کرده است و لحظه ها پیام آور هیچ گشایشی در آن نیستند ، آیا چنین دنیایی را دوست داری ؟
5- تقدیر شعرت را چگونه حدس می زنی؟
ـ بسیار پریشان ... (روز خوشش دندان دردی است) وجدا ناشدنی از من وغم های من و چیزی که دنبالش هستم وهیچگاهی به او نمی رسم... چنین سرگشته یی که شعر های من باشد ، چه تقدیری میتواند داشته باشد... شاید شبیه باد ها باشد که میروند اما نمی رسند !
6- آیا شب را دوست داری؟
ـ شب، بخشی بزرگی از زنده گی ما است، نی! تاریکی زادگاه بسیاری از شعرهایم هست، درتاریکی بسیار گم شده ام و چیزیکه ازآن یافته ام هیچ است.
7- خوبترین خاطره از یک سفر ت را بگو؟
ـ درایران به یک همایش مهم دعوت بودیم با جمعی از یاران عزیز، شب اول که رسیدیم دوستی از سرزمین بزرگ ایران پیدا شد و ما را به تماشای یک فلم دعوت کرد و به این ترتیب ما را عزتی خاص نمود، رفتیم به سینما، تا به چوکی ها نشستیم خواب کردیم و بیدار شدیم که هلهله است دیدیم همه سینما را ترک میگویند و فلم هم تمام شده است، در اول هریک از ما از شرم دیگر ما خواب نمی کردم به زودی همة ما راخواب برد... وقتی میزبان در پایان از ما در بارة ما فلم پرسید ... تو میدانی که چه حالی بر سرما آمد . . . ما چه مردمانی هستیم همه چیز به خواب ما نرسد ! این یک خاطره جالب بود، بهترین خاطره ام از سفر به هند شکل گرفت ، هر چه به «تاج محل» نزدیک میشدم او دور تر و با عظمت تر شده می رفت و من به نیروی عشق معتقد میشدم. وقتی پای عشق در میان باشد قیامت هایی به پا میشود که نپرس !
8- گاهی شده که حقیقت را فریب داده باشی؟
ـ نی ، حقیقت همیشه نیروی غالب است، هم تلخ آن و هم شیرین آن، او نازل میشود، و ما هیچکاری در برابرش نمی توانیم ...
9- گاهی قانونی رفتار می کنی و یا گاهی هم سیاسی فکر می کنی در این زمینه بگو؟
ـ درمواردی که من مجبورم قانونی باشم تا هنوز، بی قانونی کرده ام، ولی بسیاری اوقات رعایت قانون به آدم آرامش میدهد وکار ها را سهولت میبخشد؛ درکشور ما در بسیاری مواقع رعایت قانون بی قانونی معلوم میشود، همیشه آدم های قانونی شناخته شده اند و انگشت نما ... اما هیچگاهی سیاست نکرده ام و دوست هم ندارم در دید من هر قدر شاعر باشیم به همان پیمانه غیر سیاسی میشویم، شاعر یعنی حنجره یی که «عاطفه» و«صد اقت» را آواز می کشد دو چیزیکه در سیاست قربانی میشود!
10- دوست دارم در مورد قول، قدرت ، قضاوت ، قانون و قلم از زبان مجیر بشنوم.
ـ به حیثِ یک شاعر اکر قبولم داری، بسیار بد قول هستم، شاعرچیزیکه ندارد قول است واین بسیار بد است چه میتوان کرد، قدرت اگر منظورت قدرت فزیکی باشد دراین زمینه بالای من حساب نکو، قضاوتِ درست را کمتر دیده ام چیزِ خوبی است افسوس که کم، دست میدهد، قانون باید رعایت شود که نمی شود، و قلم مهم ترین چیز برای احترام و عزت یافتن است ...
11- از دوران کودکی، کار و کامیابی هایت بگو؟
ـ کودکی های من با روزگار و روزهای عجیب و غریبی از دستم رفتند آن روز ها را ستایش میکنم، روزهای که همة غم من، « پوست چاکلیت » بود ... روز ها دنبال « پوست چاکلیت» بودم و جوی ها را و جر ها را نمی شناختم ... کار و کامیابی را از چشم تجربه هایی که دارم می گویم، همیشه کامیاب بوده ام هرچه خواستم به دستم آمد هر پیشه یی را که آرزو کردم یاد گرفتم میدانی در سه ماه نقاشی را یاد گرفتم در روزگار طالبان نقاشی میکردم یک عکس از پدر کلان ومادرکلانم را کشیدم از سالها به این سو هنوز در یکی از دیوار های خانة مامایم آویخته است، دیگر مجال نقاشی هم نیامد ... خواستم خطاط شوم در دو ماه شدم، روزی به کورس خطاطی رفتم استادم گفت من میروم بعد از این تو با شاگردان کار کو... من بودم و ده ها نفر مشتاقان خط. خواستم شاعر شوم نمی دانم شدم یا نی این را تو بگو درست است...
12- در مورد محبت ، مادر و مردانگی بگو؟
ـ احساسِ محبت در همه چیز است؛ در درخت و دریا و در خار ها و خوشه های یک خرمن، در ماه و حوض وخاک و خاشاک در همه چیز، این ماییم که باید این احساس ها را بیدار کنیم به همه مجبت بدهیم کارِ مانا تر ازاین نیست زنده گی حیف است اگر از محبت خالی باشد؛ وقتی با کسی محبت میکنم می ترسم روزی این کار را نتوانم محبت خوبترین کلمه است و خوبترین کاری که از روی ما بر می آید... و مادرآغاز و پایان محبت است، محبت با مادر آغاز میشود و باید به او ختم شود، او را باید تا پایان محبت دوست داشت و محبت را در نگاه مهربان او یافت و به پا های او ایثار کرد... و مردانگی ضروری ترین عادت است، نباید از او خالی بود مردانگی بی انتها است و عزیز است مردانگی یعنی صداقت یعنی نمایش پاکبازی یعنی نشان دادن عشق و راستی و صمیمیت،صمیمیت پایدار و زوال نا پذیر!
13- از شادی، شوخی و شیطنت هایت چیزهایی بگو صداقت را فراموش نکنی؟
ـ شادی، شوخی و شیطنت را بسیار دقیق انتخاب کردی، چون معمولااین سه، زمینه ساز یک دیگر اند، در اول شیطنتی است به دنبالش شوخی و سرانجام شادی ... و در مورد من این سه، درست به کار رفته است میدانی از روزی که یادم میآید شیطنت کردم وشوخ بودم و شاد... در دوره های مختلف در دوران ابتداییه سپس در دوران لیسه و بعد در دانشگاه، همیشه باعث آزار دیگران بودم شوخی های من شایع میشدند، طرح های نو و بی سابقه برای شوخی وشیطنت داشتم اما نمی دانم چرا کسی از من نا راحت نمی شد، شاید به این دلیل که من دوستانم را آزار میدادم وبا کسانی شوخی میکردم که غالبا دوست بودیم، در دانشگاه یک هم صنفی داشتیم، همیشه خواب میکرد، حتی سر بایسکل ... با اوچه کارهایی که نکردم خدایا مرا ببخش !
14- اگر زمستان زندگی ات از زیبایی خالی شود، خدا نخواسته چی خواهد شد؟
ـ در این صورت به راستی زمستان از ماهیت اش خواهد افتاد، زمستانی خواهد بود، بی برف و بی باران و در چنین فصلی بیشترین آسیب را غزل های من خواهند دید که نی عطر ِ نمناکی باران را خواهند چشید و نی سردی یک روز برفی را احساس خواهند کرد ... و کسی دلِ او را نیز « برفی » نخواهد نمود.
16- گاهی شده که با تنبلی رفیق شده باشی در کدام موارد؟
ـ تنبلی یار قدیم من است، خیلی مرا دوست دارد و کوشش می کند از من جدا نباشد، درهمة موارد او یار ماست هر جای باشد جور باشد... از ما جدا نباشد.
17- از کسی تقلید کردی ؟
ـ برخی عادت های انسانی را تقلید کردم و همیشه خواهم کرد، بعضی از آدم ها پیدا میشوند که بسیار بی ادعا اند پاک اند و زیبا اند با آنکه مثلا بی سواد اند، اما بعضی عادت های عجیب دارند، من این عادت ها را شکار می کنم در زند ه گی خود سرمشق می سازم، از مطالعة زنده گی نامة بزرگان خوشم می آید کوشش میکنم برخی از خصلت های نازنین شان را دزدی کنم و عملی ...
18- در انتخاب چطور استی ؟
ـ بی اندازه وسواس دارم ...
20- از آسمان ، آسایش، آرزو و آرایش بگو نظرت را دختران در دفتر خاطرات شان خواهند نوشت(شوخی)
ـ آسمان : « آسمان بار امانت نتوانست کشید ... قره فال به نام من دیوانه زدند»
آرزو: جویبار همیشه جاری ...
آسایش : «آسایش دو گیتی تفسیر این دوحرف است ... با دوستان مروت با دشمنان مدارا»
آرایش : بسیار خوشم نمی آید ... برای بسیاری از چهره ها آرایش «حشوقبیح» است، اما ما گل را نیز میتوانیم آرایش کنیم به شرطیکه ذوق داشته باشیم کسانی که ذوق خوب دارند آرایش گران خوب اند به آن ها مبارکباد !
21- چه وقت بود که در زندگی باخت را قبول کردی؟
ـ تا هنوز چنین آزمونی پیش نیامده دعا کن پیش نیاید ...
22- اگر قرار باشد با یک تغییر شاعرانه، دنیا عوض شود کدام دوران زندگی را دوباره می خواهی کودکی، جوانی یا عاشقی؟
ـ روزگار عاشقی ها را ...
23- در شعر هایت از دلتنگی می گویی و در زندگی ات دلشاد هستی رمز آن چیست؟
ـ در زنده گی بخاطر دوستان و عزیزان باید شاد باشم ولو اگر نباشم ... اما در شعر کسی برایم مهم نیست باد خودم باشم و می بینم که دلتنگ هستم شاید به دلیل اینکه راست می گویم ... اما در زنده گی میتوان سیاست کرد گاهی خندید، گاهی شاد بود و گاهی هم هر گونه که لازم بود ... وقتی با شعرهایم خلوت میکنم و دربرابر آنها قرار می گیرم می بینم من آدمی غمزده یی هستم و دلی دارم تشنة گریستن و دیوانة ترس و تنهایی ... آدم گاهی و شاید هم بسیاری اوقات برای دیگران زنده گی می کند، فکر میکنم زنده گی من متعلق به برخی از آدم هاست یا لااقل مرتبط است، اما در جهان شعر، قضیه متفاوت است ... در این جا من هستم و دشت های تفتة تنهایی و سرزمین های وسوسه ...
24- و شیشه نیز ندارد زبان انکه بگوید به من چه می گذرد آه در زمان شکستن
فکر می کنی از کدام شکستن در این بیت حرف زده باشی از شیشة دل، یا شیشة معده؟ شوخی
ـ از شکستن قلم در زمان نوشتن « خنده»
25- بهترین دوستی که همیشه دوستش داری کیست؟ ( بنده را فراموش نکنی)
ـ تو ... بی هیچ شک و تردید .
26- از شاعران دیروز و از شاعران امروز کی ها را می پسندی نمونه هم بگو؟
ـ از دیروزی ها حافظ ... « کشتة غمزة تو شد حافظ نا شنیده پند... تیغ سزاست هر که را فهم سخن نمی کند» گذشته از مضون این بیت، هزاران رازِ شاعرانه نیز در آن است !
از امروزی ها حسین منزوی : او بهترین غزل های معاصرفارسی را سروده است این بیت اش مرا ویران کرده است ... « چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم ... تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود»
27- چرا نام وبلاگ شعری ات « در انترنت» زمزمه های دلتنگی است؟
ـ وقتی دربارة شعرهایم فکر کردم نام دقیق تر از این برایش نیافتم ....
28- و بالاخره فکر می کنی یک روز با این غزل های مقبولت جهانی شوی ؟
ـ بلی، در صورتیکه همة دنیا مثل تو شوند !
با تشکر از وهاب مجیر شاعر و ادیب یگانه
|
|