تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی
 
زمزمه های دلتنگی
 
 
شعر و نقد
 

 

دو شعر از میان شعر هایی که در ایران و کابل در حال جور شدن بودند ...

 

1

نفس از امید خالی، سر از آرزو پریشان

تنِ انتظار لرزان، دل ِجستجو پریشان

برو ای نسیم، نزدش،  چو به حال من رسیدی

به جواب هر چه پرسید،  فقط بگو پریشان

و به هر َروِش که دانی،  برسان که است یارش

چقدر ز خود گریزان،  چقدر از او پریشان

برسان که بی سکوتش،  برسان که بی صدایش

شده  ذره ذره ویران،  شده  مو به مو  پریشان

   شده شهر شهر تنها ، شده کوچه کوچه دلتنگ 

شده کوه کوه حسرت، شده  سو به سو پریشان

ز میان گیسوانش بگذر،  بگو به دنیا

چه کسی چو شاعر او،  شده بی کس و پریشان

2

شب تا شنید حال من از اظطراب ماند

محروم، روز های من از آفتاب ماند

هستی من قصیدة  دلتنگی من است

از من قرار،  خواستنت بی جواب ماند

 آورد در زمینم و امروز، آسمان

از دست گریه های شبم در عذاب ماند

از بس نیافتم ره پایان بغض را

پایم ز دست رفت و دلم از شتاب ماند

اینکه ببارد ابر ِ نشسته به سینه ام

مثل هزار خواهش دیگر به خواب ماند 

***

یادم که می کند که گرفتار سرفه ام

یا رنج قافیه ست که حالم خراب ماند

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 2:26  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 

سلام یاران ...

ساعت چار و چهل دقیقه روز جمعه ۲۵ دلو من و سهراب سیرت از سمت دانشگاه کابل به اطاق ـ یار عیار ـ  شفیق نامداردر جاده میوند رسیدیم ... یک شام برفی بود و برف چنان می بارید که « نگه جز پیش پا را دید نتواند» تازه نشسته بودیم که نامدار با آواز مردانه و صمیمی اش صدا زد « بچا بخیزیند که سر قبر احمدظاهر بریم » من با شوخی رد کردم ناگهان آماده شدیم نامدار بالاپوش زمستانی زیبایش را پوشید من جمپرم را ... و سهراب نیز با کمره اش آماده شد ... به یک تکسی سوار شدیم و چند دقیقه بعد در میان برف در دامنه های تپه های ( شهدای صالحین) گم شدیم از آدم هایی که یکه یکه در گوشه و کنار قبر ها ایستاده بودند آدرس آرامگاه ـ آواز جاودانه ـ احمد ظاهر را پرسیدیم ... رفتیم و رفتیم و برف می بارید و می بارید و می بارید ... آرامگاه احمد ظاهر را پیدا کردیم ... نامدار دستانش را پر از برف کرد و روی سنگ مزار احمد ظاهر پاشید و گرد و غبار این مزار عشق را سترد ... و سهراب شروع کرد ...( صدا کوچید از دنیا پس از تو ) من به صدا آمدم : ( خروش افتاد از دریا پس از تو ) نامدار چنین سرود : ( هزاران مرغ نالید و نیاموخت ) و من این دوبیتی را تمام کردم ... ( سرود عشق را اما پس از تو ) به این ترتیب این دوبیتی شکل گرفت و آن را به روح جاودانه احمد ظاهر اهدا کردیم و در کنار مرقدش زمزمه نمودیم ....

صدا کوچید از دنیا پس از تو

خروش افتاد از دریا پس ازتو

هزاران « مرغ» نالید و نیاموخت

سرود عشق را اما پس از تو

سپس به مزار شاه بخارا رفتیم و دعایی کردیم و با استقبال برف ... مزار صالحین را ترک کردیم ... امیدوارم ایهام هایی را که در دوبیتی فوق است دوستان متوجه شده باشند به امید دیدار ...

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 8:8  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 

سلام یاران ...

روز ها بود این شعر ها مرا گرفته بودند حالا من آنها را گرفتم ... اما دیشب در ( قطار ) وقتی از تهران به مشهد مقدس می آمدیم من با سهراب در قهوه خانه قطار بودیم ... نخوابیدیم او هم می نوشت من هم ... همه پیام ها را خواندم و تایید کردم از خدا خواستم به حق امام رضا ... روز و روزگار سبزی داشته باشیم همه باهم ...

۱

بالین خیال از تو و هرلحظه سر از من

هر جا که روم می زند این کار سر از من

پیدا نتوانست و یا قسمت من بود

چشمان تو در سوختن آماده تر از من

حالا دگر آواز  من و  دغدغه تو

حالا دگر آتش ز  تو  خشک و تر  ازمن

دیدم که نمی گردم دور از تو به هر جا

امید تو هم دور نگردی دگر از من

در هر خم و هر پیچ دل گم شده ام بین

ویران تو پیدا نشود بیشتر از من

آیا که چه حالی به سر خلوتم آید

خالی شود ای دوست خیالت اگر از من

 

۲

در حضورت در غم تلخ جدایی میشوم

از تماشایت پر از بی دست و پایی میشوم

جمع می گردد هوایم از نگاه تشنه ات

پیش چشمان تو سیراب و هوایی میشوم

من کنارت می نشینم تو به دل ... ای دلنشین

چیزهایی در تو دیده ... چیزهایی میشوم

باتو  بی تو   بی تو  باتو   باتو  پس باید چه کرد

دلزده از اتفاق آشنایی میشوم

کوچه بن بستم و  با گام گرم  یاد تو

آیه پرواز و آهنگ رهایی میشوم

 

۳

هر کسی دنبال چیزی من به  دنبال غزل

است مثل من ـ چو گیسوان تو ـ حال غزل

هر کسی با یک وسیله در سفر ... من در سفر

سوی رویا های پر پر با پر و بال غزل

تو ز بازار مزار و من به نیزار خیال

زار احوال منی من زار احوال غزل

دیدمت در قصر رویا  شاعری در خدمتت

بر تنت رخت قصیده بر سرت شال غزل

در وطن در کوچه در خانه به غربت در گذر

هر کسی دنبال چیزی من به دنبال غزل

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:35  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 

سلام یاران !

امیدوارم خوب باشید... سه روز میشود در مشهد مقدس هستم... روز های خوشی اند روز های بارانی و مبارک و معطر ... جای همه تان خالی!  برنامه هایی در پیش است دیشب بارگاه ملکوتی امام هشتم را زیارت کردم و فیض هایی نصیبم شد... امروز ساعت شش شام راهی تهران هستیم و بعدش هم برگشت به مشهد ...  اگر کاری در این سرزمین داشته باشید در خدمتم  شعر های زیادی در اندرونم می جوشند  تا نوشتن آن ها  در پناه خدا باشید... 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 4:38  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 

سلام دوستان عزیز ...

منکه در این روز ها به معنی واقعی کلمه مصروف هستم کانکور شعر و برنامه های زیادی در پیوند به نوروز پیش رو بود که سفر ایران پیش آمد هفته آینده با استاد فرزاد و سهراب سیرت بخیر ایران می رویم تا دیدار شعر ها و سلام وعلیکی های ما باشد ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 4:36  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 
  بالا