تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی
 
زمزمه های دلتنگی
 
 
شعر و نقد
 

 

لبخند قیامت

مرا غمگین تر از این کن غم ات را دوست میدارم

غریبم؛ مهربانی کم ات را دوست میدارم

بگَردانم به گِرد خویش مثل گِرد باد و لیک

مگردانش، نگاه مبهم ات را دوست میدارم

کنارم مینشینی و من از هر چیز می پرسم

در آن ساعت سکوت پیهم ات را دوست میدارم

غرور و ناز را میراث بردی از درخت و گل

سر ِ بالا و چشمان خم ات را دوست میدارم

نمی گویم صدایت را ـ  که بی اندازه شیرین است

که تلخی های خشم هردمت را دوست میدارم

نمی گویم که آرامی ِ لبخند ِ قیامت را 

پریشانی ِ زلف ِ  بر هم ات را دوست میدارم

به چیزی می رسانی ام که خود پایان خوبی هاست

من ای راه ستم پیچ و خم ات را دوست میدارم

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 5:35  توسط عبدالوهاب مجیر  | 

 

سلام ...

  دو شعر تازه

داد ای داد از آنچه که مرا دنیا داد

غم دلداده گی ام داد فقط سودا داد

دامن اشک پُر از دغدغة نا پیدا

درد دیروز، پریشان دلی فردا داد

دم به دم از غم نا داشتن و نا داری

آنچه نا خواسته بودم همه را دردا داد

هیچ در بارة مجبوریتم فکر نکرد

رنج جاری جهان را به دلم یکجا داد

سوز تنهایی دشت و سر سودایی باد

بی صدایی چمن،  غلغلة در یا داد

***

چنان رفتی که مثل خواب هم در دست من نآیی

فراوان در برم بودی و کم در دست من نآیی

نه باران وار می خواهم نه چون چشمه نه چون دریا

به قدرِ  شبنمی در کِشته ام در دست من نآیی

 چنانت داده ام از دست ای از یاد من خالی

که باور کرده ام جز در عدم در دست من نآیی

زمین های تهی از تو، جهان ِ تو در آن گم را

نمی جویم که میدانم صنم ! در دست من نآیی

نخوردم این قسم را تا هنوز و بر تو معلوم است 

ولی دیگر ... به چشمانت قسم ... در دست من نآیی

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 7:24  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 
  بالا