|
زمزمه های دلتنگی
|
||
|
شعر و نقد |
هزاران لفظ شیرینی از آن گفتار افتاده
هزاران باغ زیبایی در آن رخسار افتاده
بدخشان در بدخشان لعل در کنجی لبت خواب است
شبرغان در شبرغان تاک از آن دیدار افتاده
زلیخایی و اما بر تنت پیراهن پاره است
من ابراهیم این عشقم ولی در نار افتاده
چه رازآلود پیوندی که پهلوی هم ایم اما
میان ما به حد آسمان دیوار افتاده
بگو چنگیز چشمت را نیاید باز چیزی نیست
در این ویرانه پیکر جز دلی از کار- افتاده
شگفتی های گیسویت مرا مجبور میسازد
به این تصویر کهنه (روی دوشت مار افتاده)
اگر میخواستی دانی هوایم را کمی حس کن
هوای قهرمانی را که از پیکار افتاده
نگاه کشتزاری را که باران برده اش از یاد
خیال پادشاهی را که از دربار افتاده
با تو ام ...
با تمام مشکلات ای دوست آسان با توام
خوب میدانی که آبادم، که ویران با تو ام
تو گریزانی ز من مانند موج ا ز ریگزار
من به سان باد از دنیا گریزان، با تو ام
خلوتت با آن همه وسواس فردوس من است
دوست میدارم ترا گرچه پریشان با تو ام
رنگ و رسم زنده گی کم کم ز دستم می روند
باید اینسان میشدم؛ منکه فراوان با تو ام
ای سراسیمه تر از باران به دست صاعقه
با خودم میخواهمت گرچه هراسان با تو ام
نی برای شعر گفتن خلوتی نی خاطری
در تو اما چیست ؟ کاینگونه غزلخوان با تو ام
آبشار تازة زخم است بی تو سینه ام
شام خاموش خیالاتم چراغان با تو ام
ای سکوت بی نهایت ای هوای گم شده
هرکجا ای، هرکجا پیدا و پنهان با تو ام
|
|