تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی -
 
زمزمه های دلتنگی
 
 
شعر و نقد
 
 

سلام یاران ...

ساعت چار و چهل دقیقه روز جمعه ۲۵ دلو من و سهراب سیرت از سمت دانشگاه کابل به اطاق ـ یار عیار ـ  شفیق نامداردر جاده میوند رسیدیم ... یک شام برفی بود و برف چنان می بارید که « نگه جز پیش پا را دید نتواند» تازه نشسته بودیم که نامدار با آواز مردانه و صمیمی اش صدا زد « بچا بخیزیند که سر قبر احمدظاهر بریم » من با شوخی رد کردم ناگهان آماده شدیم نامدار بالاپوش زمستانی زیبایش را پوشید من جمپرم را ... و سهراب نیز با کمره اش آماده شد ... به یک تکسی سوار شدیم و چند دقیقه بعد در میان برف در دامنه های تپه های ( شهدای صالحین) گم شدیم از آدم هایی که یکه یکه در گوشه و کنار قبر ها ایستاده بودند آدرس آرامگاه ـ آواز جاودانه ـ احمد ظاهر را پرسیدیم ... رفتیم و رفتیم و برف می بارید و می بارید و می بارید ... آرامگاه احمد ظاهر را پیدا کردیم ... نامدار دستانش را پر از برف کرد و روی سنگ مزار احمد ظاهر پاشید و گرد و غبار این مزار عشق را سترد ... و سهراب شروع کرد ...( صدا کوچید از دنیا پس از تو ) من به صدا آمدم : ( خروش افتاد از دریا پس از تو ) نامدار چنین سرود : ( هزاران مرغ نالید و نیاموخت ) و من این دوبیتی را تمام کردم ... ( سرود عشق را اما پس از تو ) به این ترتیب این دوبیتی شکل گرفت و آن را به روح جاودانه احمد ظاهر اهدا کردیم و در کنار مرقدش زمزمه نمودیم ....

صدا کوچید از دنیا پس از تو

خروش افتاد از دریا پس ازتو

هزاران « مرغ» نالید و نیاموخت

سرود عشق را اما پس از تو

سپس به مزار شاه بخارا رفتیم و دعایی کردیم و با استقبال برف ... مزار صالحین را ترک کردیم ... امیدوارم ایهام هایی را که در دوبیتی فوق است دوستان متوجه شده باشند به امید دیدار ...

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 8:8  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 
  بالا