|
زمزمه های دلتنگی
|
||
|
شعر و نقد |
سلام یاران
مدتی به خاطر وفات پدر بزرگوار م از حضور تان دور بودم اینک که هنوز گرد این اندوه در آیینه جانم جاری است به سلام شما می آیم با مرثیه یی به او که ( چنان مرد که پیش از او مرگ ـ در قدم هایش جان داد) ...
بار ها دیدم که مرگ
از هیبت شگفت حضورت ترسید
تو چنان جان دادی که پیش از تو مرگ در قدم هایت مرد
رفتنت از جنس پرواز هایی ست که در حافظه روزگار خواهد ماند
مردان ـ چون تو
از گناه می ترسند
و ما دیدیم که « گناه» از تو می ترسید
که نجابت پاسدار حریم حرمت بی انتهای روحت بود
و « ثواب » در آرزو ی شگفتن از تو
مرگت به در خت و پرنده می ماند
به آبشار به گل
و به هر چه پاک و سبز می میرد...
لبانت کلام مردن را بر نمی تابید
که با سکوت هم نگفتی
که مرگ چگونه در نگاه تو تسخیر می گردید
تنها دریچه میداند
شکوه لحظه پرواز ات را
تنها سقف می داند
چه ریخت بر سرمرگ
آنگاه که دنبال تو بود ...
چگونه عذر بخواهم
لحظه هایی را که روزگار کثیف از خیالت دورم می کند
با آنکه تا همیشه می خواهم
ترانه خوان آستان خیالت باشم
با آنکه عطر نفس هایت را در کوچه باغ زنده گی حس می کنم
یاد ت چنان گلهای جاودانه
در کرد سینه ام خواهد ماند
و من نمی دانم
چه چیزی جز مرگ
اندوه نبودنت را از قلب من خواهد ربود
عجبا از آن زنده گی زیبا
و از این مرگ زیبا تر ...
|
|